To write... For tranquillity
توفیق اجباری بود که در جلسه ای مذهبی، کتابکی برداریم از صندوق "کتاب دعاها" برای مطالعه.. کتاب تاریخچه بنای مسجد جمکران بود و الخ.. 3-4 صفحه اش رو که خوندم متحیر شدم که چرا ما باید "لاست" ببینیم..!!؟ همین تاریخچه بهترین سوژه است برای کار.. من تونستم گره های دراماتیکی زیر رو از اون تاریخچه درآرم.. ( حوصله تون گرفت سرچی کنید در نت و تاریخچه بنای مسجد رو بخونید...) _ مردمی که بدون هیچ توضیحی میرن در خونه حاج شیخ حسن مثله ای جمکرانی..! _ تائید اشرافی گری با توضیح صحنه دیدار امام زمان..( فرش قرمز و تشک و مخمده و 40 تا نوکر و بالش زیر بغل و...) _ امامی که 3- 4 سال محصول بنده خدائی رو ضایع میکرده تا طرف سر عقل بیاد و زمینش رو واسه مسجد "آقا" بده..! _ دو تا پسری که به امر الهی کشته میشن تا نشانه های باشه برای پدر در دست کشیدن از زراعت در زمین " آقا "..! _ امامی که تهدید میکنه ، اگه بازهم لجاجت باشه در ندادن زمین، بلائی سخت و ناقافل در راه خواهد بود..! _ مشخصات بزی که شفا میده و چوپانی که تا اون روز اون بز رو در گله اش ندیده..!! _ غیب شدن زنجیر و میخهای شفا بخش به طور ناگهانی..!! _ ارائه دستور عمل نماز خوندن به سبک جدید و پیچیده..!! _ ابهام در پنهان بودن سند زمین..!! _ و.. و... و.... خدا وکیلی اگه بودجه مناسبی بذارن سریالی ساخته میشه که "پوز" لاست و آمریکائی ها رو میزنه.. بعدا" نوشت: فکر نکنید این تاریخچه خرافات است..، در معتبر ترین سایتهای مذهبی و جمکرانی ثبت شده. . آقای دکتر و خانم به اتفاق دو دوخترشان چند روزی میهمانمان بودند از تهران.. یه روز هم به سرشون زد ببرمشون "بازار رضا " رو هم ببینند. میگم خیلی تمیز نیست و شلوغه فراوان. میگه : بریم بی خیال. میریم. همون اول کاری میبینم خانم دکتر گوشه شالشو گرفته جلو بینیش تا از این همه بوی ادویه و هوای دم کرده داخل بازار در امان باشه.. میگم : عرض نکردم..! دختر بزرگشون داخل قاب آیینه یه مغازه گردن آویز کوچک و نقره ای رو میبینه که مثل یه صندوقچه مینیاتوریست با یه قفل بسیار کوچک بر رویش.. حاجی مغازه دار با چهره ای مذهبی میگه: دعاشو هم میخواین.؟ میپرسند: دعاش دیگه چیه؟ میگه: حرز جواد. از بلا و اتفاق ناگوار در امون میشین. دعاشو هم میخرند. میگه: نمازشو که بلدید.؟ و چون لابد از قیافه ماها خونده که این کاره نیستیم. ادامه میده که : پولشو بدید، میدم واستون بخونند. میگم: اگه نخونند چی میشه مثلا"!!؟ میفرمایند: خوب معلومه دعا کار نمیکنه. نمازش خیلی سخته و طولانی. میدم آشیخ ممد فلانی بخونه که این دعا حالا حالاها واستون کار کنه. اگر چه خانم دکتر پولی میده و بیرون میآیم. اما تصور این پروسه و دم و دستگاه خدائی که دعاهاشو اینجوری راه اندازی میکنه. برام خیلی سخت بود..!! . . . دوستی میگه : چرا نمینویسی..؟ حسی نیست نه برای نوشتن و نه حتی گه گاهی خواندن.. قدیم ترها میشنیدم که : "روزگار نامناسب / مردم ناسازگار " حالا شده حکایت ما.. نمیخوام گله و شکایتی کنم از زمین و زمان.. اما نمیدونم چرا همه ناخواسته های کاری و مالی و دوستی ها، همه یهوی و هماهنگی شده _ شاید!!!_ تشریف آوردن. ناخوانده و ناخوانده اینه که منم در حال مبارز ام.. صبح ها اداره و کمی کارهای سبک../ روزهای زوج 2 ساعت عصر باشگاه و ورزش / مشکل مالی رو حواله به یه وکیل ارزون قیمت../ دوستان بی مرام رو، بخشش از روی ترحم به نادانیشان .. و از نو نوشتن رو هم آغاز با همین پست کوتاه و بسیار بی سر و ته.. همین.! . کلا" بنا نداشتم و ندارم "سیاسی" بنویسم. اما حسب یادگاری و ثبت این روزها در آرشیو اینجا عرض میکنم که: به خاطر علاقه ام به تاریخ و اتفاقات اوائل انقلاب ، بیشتر آثار مربوط به خاطرات و تحلیلها و بررسیهای چگونگی بروز و وقوع انقلاب سال 57 رو خوندم.. و عجیب که چه تشابهات فراوانی است مابین ادبیات اطلاعیه های حکومتی آن زمان با بیانیه های انتظامی و دولتی همین زمان.. میگن " تاریخ در تکرار است" شاید..! البته اینروزها از اصطلاحات جدید و تازه هم استفاده میشه " اهانت / ساختار شکنانه / فتنه انگیزی / و... " . اکیپ ضبط برنامه "عزاداری حسینی" رو راه میندازم و میرم به معروفترین حسینه شهر برای ضبط مراسم. ازدحامی بود که بیا و ببین. و کفشداری ورودی هم از پذیرفتن کفش معذور. مردم کفش به دست میرفتن داخل. کفشهای بچه های ما رو یه گوشه ای از آبدارخانه میذارن و اونها میرن سراغ ضبط و تهیه . نگاهی به کفشهای که تازه دیشب خریده بودم انداختم و یه نگاه هم به کفشهای تو جا کفشی حسینه بزرگ..! نمیشد ریسک کرد. ترجیح دادم از همون مکان جاکفشی _ مثل مربیان فوتبال از روی سکو _ به هدایت تیم به پردازم و حفظ کفش و بر کیفیت ضبط ترجیح دادم. .خدا قبول کنه عذاداریهای همه عزیزان رو.. شنیده بودیم که آمریکائی ها چون تاریخ و تمدن زیادی ندارند همیشه به دنبال قهرمان سازی و تاریخ نگاری قوم و ملتشان هستند.. اما به تازگی موردی رو میبینم که زده رو دست همه...! مردم شهرستان کاشمر و خصوصا" مدیران حکومتی همیشه برای شروع کلامشان در سخنرانی ها از اسم "آیت الله شهید مدرس" یا " آقای شهید" و... استفاده میکنند و برای تاریخ کاشمر و فرهنگ مردمانمشان از اعتبار آن بنده خدا خرج میکنند.. اما وقتی یه چند ورق تاریخ بخونیم و چندتائی سوال تازه میفهمیم که این آیت الله اصفهانی و قهرمان ضد رضاخانی در اواخر عمر به خراسان و شهر خواف تبعید میشه.. رضا خان درصدد قتل ایشون بر میآد و حکم به قتل .. اما رئیس نظمیه خواف تلگراف میده که " اینجا نمیشه ، مردم خیلی هوای ایشون رو دارند..." قرار میشه ایشون رو به شهری ببرند که مردمش خیلی مشکل ساز نشند.. و شهر "کاشمر" بهترین گزینه میشه..! بعد از یکی دو سال تبعید ایشون رو از خواف به کاشمر میبرند و در عرض یک دو ماه ، پیرمرد بنده خدا رو با عمامه اش خفه میکنند و خیال رضا خان راحت. و صدای هیچکی هم در نمیآد. حالا همون مردم "کاشمر" افتخارشون شده ، قرار گرفتن ارامگاه "آقای شهید" در شهرشان.. . و بیا و ببین که چه افتخاری میکنند. به این علامه و فضل و کمالاتش.. و انگار که در همون یکی دو ماهه حضور بنده خدا در شهر کاشمر ، چه ها که نشده در تغییر اجتماع و ساختار فرهنگ و دین و دنیای کاشمریها..!! . شاید خیلی از شماها این حکایت رو شنیده باشین که یه بار بنده خدائی همسایه ارمنی خودش رو به دین اسلام دعوت میکنه و تمام روز رو باهاش کار میکنه تا او همه واجبات و مستحبات رو به جا بیاره.. و صبح روز بعد که میره دنبالش ، مرد ارمنی میگه: من خیلی گرفتارم.. برو دنبال کسی که بیکار باشه بتونه همه جوره مسلمانی کنه..!! عرض کنم که بعد این همه مدت و ننوشتن دیشب فیلم "کتاب قانون" رو دیدم.. یاد همین حکایت بالا افتادم و عجیب لذت بردم از شخصیت "زن تازه مسلمان" شده.. و نقدهائی که او از این همه مسلمانی ما مردم داشت.. _ وقت و حوصله کردین حتما" ببینین. اگر هم نه خودم بعدا" یه نقد کامل واسش مینویسم و قصه رو واستون میگم.. _ بعدا" نوشت: بد هم نیست که هنرمندان ما و ایضا" تماشاگران سینمای دینی...! ما ، گه گاه شاتهای " بی حیائی" هم بگیرن و ببینند...! ._ نمیدونم بازیگر نقش اول زن فیلم هنوز هم مسلمان مونده یا عطاشو به لقائش بخشیده و ..... . . این عکس رو گذاشتم تا هم یادی کرده باشم از سفرم به سرزمین "مردمان تائی" و هم به بهانه نئون نوشته روی این عکس کمی "گپ" بزنم .. وقتی خسته ام از کار و حوصله هیچ کسی رو هم ندارم ، چه کنم ؟؟ کنج خلوتی / گوشه دلی / جائی که بشه درد دل کرد و کمی تسکین یافت / یافت میشه آیا ؟؟؟ حریم خصوصی آدمها رو کجا تدریس میکنند ؟ مرز بین حریم خصوصی و میل به کنجکاوی ادمها رو چطور مشخص میکنند؟؟ میگم: تو چطور تونستی به خودت جرات بدی و سرک بکشی به خصوصی ترین درد نوشته های مردم!!؟ میگه: یادم رفت دیگه...، حالا مگه بد کردم خوندم تا شاید بتونم مشکلی کوچکی ازشون حل کنم.؟؟ ( توی این سفر دکتر .! "احمدی نژاد" به مشهد ، درگیر ضبط و پخش مستقیم ملاقاتها و جلسات . دیدارها بودیم. مثل همیشه خیلی از دوستان و غیر دوستان خواهش و تمنا که نامه هاشون رو برسونیم به دست خود خود دکتر.. و ما که همیشه "چشم" هستیم قبول میکنیم.. یکسری نامه رو هم در جلسه هیات دولت میدن به دیگر همکارمان تا او هم - شاید- پستچی خوبی باشد.. اما این بنده خدا ظاهرا" نامه ها رو فراموش میکنه و بعدا" هم از سر کنجکاوی باز کرده تا شاید خودش بتونه مشکل گشا بندگان گرفتار باشه..! و حالا چند روزیه که خبر گرفتاریها و عمق مشکلات بندگان خدا نقل محافل همه شده و ... افسوس و آه از این امانتداریها..) . _ دلم میخواد یه جاهای باشه مثل همین " جاهای بد در ممالک کفر" که اصلا" معلوم نمیشه کی رفته اونجا / کی نرفته / چی گفته / چی نگفته / چی کرده / چی نکرده... ( راستی این آخرین پستها قبلی رو فراموش کنید.. - همون طور که من حذفشون کردم- ..) . سکانس اول - روز / داخلی/ اطاق مرد ( مرد جوان در حال تمرین مشق دو تار نوازی است.. تلفن همراه زنگ میزند) صدا : سلام.. چه حال، چه خبر ؟ مرد: مرسی خوبم.. دارم تمرین دوتار میکنم. صدا: ای بابا.. مگه تموم نشد این کلاس دوتار رفتنت..!؟ مرد: نه هنوز.. تازه کم کم دارم یه چیزائی میزنم.. صدا: حالا کی میتونی واسه ما بزنی تا یه خورده حال کنیم.؟ مرد - بر خلاف توصیه استادش که دوتار نوازی برای دیگران را فعلا" صلاح ندانسته- : واسه خاطر تو هم که شده همین الان.. گوشی رو داشته باش.. (مرد با دلهره و اضطراب زیاد سازشو محکم توی بغلش جا به جا میکنه و مشقی رو که بیشتر از همه بلده ، مینوازه.. دقایقی بعد در حالی که کف دستانش خیس عرق شده و قلب ضعیفش در طپش است ، گوشی رو از روی میز برمیداره و با دهان خشک شده اش میگه : الو.. صدای توی گوشی : نه.. نه اون یکی دیگه عمو جان.. بعله همون بره سفیده.. چنده ؟ چه گرون ! مگه چند وقتشه..؟ غذا چی باید بهشون بدیم.؟؟ مرد - با تعجب و عصبانیت: الو.. الو.. صدا : الو.. پس کجائی تو.. ؟ چرا حرف نمیزدی؟ مرد: من داشتم واست دوتار میزدم.. تو کجائی!!؟ صدا: ا وا ببخشید.. من فکر کردم رفتی کاری انجام بدی .. دیدم کنار خیابون بره و گوسفند میفروشند داشتم بره قیمت میکردم.. مرد :.... صدا: الو.. الو.. کجائی ؟ هستی هنوز؟؟ مرد: کاش واسه همون گوسفنده دوتار میزدم.. سکانس آخر - روز / داخلی / اطاق " یک دوست" ( مرد جوان، در حال گوش دادن به اولین اجرای تک نوازی " صاحب صدا" است.. با همان دقت و چهره مهربان همیشگی اش.. و یادش میاید خاطره اولین اجرای خودش را../ "صدا" در پایان کارش میگه: مرسی از توجهت.. چقدر راحت بود این اولین کارم..) توضیح و پوزش: خیلی طولانی شد این پست.. اما لطفش به اینه که حقیقت محض بود.. و دلیلش هم قولی بود که به "یک دوست" داده بودم برای نقل و ثبت این خاطره مشترکمان.. عصری رفته بودم دیدن نمایشگاهی از آثار خوشنویسی یک "دوست" میگم: طرح و گرافیک کارهات که قشنگه ، اما خوندنشون خيلي سخته..! ميگه: يعني تو نميتوني بخونيشون؟؟ ميگم: راستشو بگم ؟؟ خدا وكيلي الان يه ربع ساعته كه دارم چشه و چار خودمو در ميارم تا بلكه بتونم يه چند كلمه اي از نوشته هاتو بخونم.. اما نتونستم.. ! ( با احساس تاسف عمیق از داشتن دوست بي سوادي مثل من ) ميگه : خوب اونوقت اسمش هنر "سياه مشق" نميشد كه.. با خودم ميگم " اين همه نقطه و خط و طرح و گرافيك زيباست.. اما چه فايده كه اصل كلام و جوهر نوشته نا پيداست.." ــ حقيقتش نميدونم چرا يه موقع هائي اين اصطلاح "هنر براي هنر" بد جوري منو اذيت ميكنه.. هم اين اتفاق نمايشگاه امروز ، هم اون موقع هائي كه واسه خوندن بعضي آثار مكتوب نويسنده هاي "وزين"..! ميبايست يه فرهنگ لغت قطور بذارم بغل دستم تا بتونم با كلي نبوغ ادبي و استعانت از هزار و يك صنعت ادبي ، بفهمم دو كلمه "حرف حساب" نويسنده چي بوده.. يادش سبز شاعر نقاش "سهراب".. خيلي از آثارش در عين زيبائي هنري/ادبي ، سرشار از سادگي و فهم همگاني بود.. "... ساده باشيم چه در باجه يك بانك ، چه در زير درخت.../ ".... آب را گل نكنيم، در فرودست انگار كفتري ميخورد آب..../ .
.

.




.

حالا نمي شد يه خورده واضح تر و درست و حسابي تر مينوشتي.!؟؟![]()
![]()
![]()
نوشتم در چهارشنبه 14 بهمن1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در چهارشنبه 7 بهمن1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در یکشنبه 27 دی1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در سه شنبه 8 دی1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 2 دی1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 21 آذر1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در سه شنبه 10 آذر1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 18 آبان1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 20 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 8 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |

