هوای مشهد با طعم مستی..



حال و هوای اینروزهای مشهد ، شده عینهو شمال..
هر روز باران و آفتاب و عطر خوش بهار...
این احساس رو با همه هموطنانم تقسیم میکنم.. سال و حالتان بهاری و با صفا..
To write... For tranquillity



حال و هوای اینروزهای مشهد ، شده عینهو شمال..
هر روز باران و آفتاب و عطر خوش بهار...
این احساس رو با همه هموطنانم تقسیم میکنم.. سال و حالتان بهاری و با صفا..

پيش تر ها مطالبم رو به عكسي مستند ميكردم و چند خطي هم مينداختم آخرش..
امروز چشم افتاد به اين عكس كم كيفيت _ موبايلي..! _ كه از جزيره كيش به يادگار دارم..
راننده تاكسي كه ما رو ميچرخوند و مثلا" راهنماي محلي بود و تاريخ دون جزيره، نقل ميكرد از قول يه بومي كه زير اين درخت ، يه روزي "محمد رضا پهلوي" استراحت ميكنه و چاي مينوشه..
حالا روزگار اين درخت متبرك به آخرين پادشاه سلسه پهلوي رو به چه روزي اندخته ..!
من كه باور نكردم.. خود دانيد.

يه بنده خدائي پيشنهاد داد واسه شب و روزهاي نوروز، بريم و از يه سفر هوائي تصوير و گزارش تهيه كنيم..
مكاتبه و هماهنگي ميكنيم واسه حراست و فرودگاه و غيره... پرواز مشهد - نوشهر و بالعكس رو انتخاب كرديم. گزارشهاي فرودگاه و داخل هواپيما و كابين خلبان رو ميگيريم و منتظر واسه فرود در نوشهر نشستيم كه خبر ميدن هوا مساعد نيست و بايد در رشت بشينيم.. پس ميشينيم.. بعد 4 ساعت با سواري ميريم تا به نوشهر برسيم . هوا مساعد نيست و پرواز فردا به احتمال قوي كنسل خواهد بود..
فردا شب برنامه زنده داريم و حتمي بايد برگرديم.. صبح ميزنيم به جاده چالوس و ميريم تهران .. هواي مشهد خراب شده و پروازهاي مشهد كنسل.. ساعت 8 شب يه پرواز با سلام/صلوات و يا علي ، بلند ميشه و ما رو با هزار ترس و دلهره در فرودگاه پر حادثه مشهد ميذاره زمين.. و ما كه در تمام اين مدت ، بس كه در مسير جاده و فكر برگشت بوديم، نتونستيم چيز قابل پخشي رو ضبط كنيم.. :-(
اين بود يه سفر نامه 36 ساعته. همين.!
توضيح اينكه : ميزبان و اسپانسر اين افيش، شركت اسمان بود.._ از همين جا ممنون زحمات و تلاش آنها..
دیروز عصر بعد از مدتها فرصتی پا داد و قلیونی چاق شده، افتاد دستم و من هم تا دینش کشیدم..
توی اثنای دم و بازدمهای دودآلود یه حس خوشی از غلظت دود و رقص کشدار این نور آبی رنگ بهم دست داد که ناهوا به این مطلب فکر کردم که میگن "دامن هنر در ایران همیشه آلوده به دوده "..!
راست و حسینیش بد هم نگفتن .. این نشئه دود بودن و خماری نگاه به دود توهم زائی که از دهان خارج میشه، همه خلاقیت آدم رو به ظهور و بروز میرسونه..!
( یادم میآد هرازگاهی که برنامه ای میسازیم اندر مضرات دود و علی الخصوص دود تنباکو ، نمیدونم چرا همون موقع سیگار یا دقایقی بعدش قلیون نصیبم میشه...)
اینو میگن تاثیر مثبت رسانه ملی بر آحاد ملت..!!
واسه انتخابات طي چند دوره در رسانه ملي كار ميشه..
اول تبيين بعد تبليغ بعد هم تهيج...
و اونوقت تهيج ميشه اينكه يكريز بگيم " بريد..بريد..تند تر بريد.. راي بديد..حضور پيدا كنيد..و..و.." اين وسط تعقل و تفكر رو نميدونم كجاها بايد جست.؟؟
صبح امروز در مسیر هر روزه به اداره ، خسته از گوش کردن به موسیقی های تکراری داخل ماشین ، رادیو پیام را میگیرم .. بعد از چند دقیقه موسیقی و چند اگهی، سرکار خانمی خبرهای ساعت 8:45 را میخواند.. بی تفاوت به همه چیز در حال راندن هستم.. خبر اخری اما در گوشم میپیچد و داغم میکند..
" مرد افغان ، پس از تولد سومین فرزند دخترش ، همسر و نوزاد تازه متولد شده اش را به قتل رساند."
اشک در چشمان سردم حلقه زد. در گوشه ای از بزرگراه شهید کلانتری می ایستم..
به زنی فکر میکنم که پس از 1400 سال از اخرین زنده بگور کردن دختران، در انتظار تولد فرزندش دلشوره دارد که ایا سومی هم دختر خواهد شد..!
زخم و درد مردمان افغان از خاک و فرهنگ و مذهب همچنان بر تن و بدن نحیفشان میبارد.
سروده ای از شاعر افغان استاد کاظمی در خاطرم میاید:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفرهای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه كه قلك نداشت، خواهد رفت
و كودكی كه عروسك نداشت، خواهد رفت
***
منم تمام افق را به رنج گردیده،
منم كه هر كه مرا دیده، در گذر دیده
منم كه نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شكست من است
به سنگسنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر، میشناسندم
خیلی موقع ها میشد که فکر میکردیم گرفتاری و وقت نداشتن یه افه و قمپز در کردنه...
اما بی رودرواسی این روزها گرفتاریم شدید... خدا سر گرگ بیابون نیاره..
مینویسم از روز و روزگار کشورم ایران.. بد جور در صحنه جهانی انگشت نما شدیم و بد منظر...
چشم انداز خوب و روشنی نمیبینم و دلم حسابی واسه کلمه" وطن" غریبی میکنه..
سیاسی نوشتن و تحلیل کردن رو بلد نشده و نیستم.. اما درک این روزگار و نگاه سنگین مردمان جهان رو بر ایران و ایرانی رو، خوب میشه دید و غمناک شد..![]()
امید به اینده میشه داشت ایا...؟؟؟![]()
همین. تا بعد.
اونقدر درگیری و کار و بار داشتم این مدت که نوشتن تیتر وار همه اونها، در توان انگشتان نهیفم نیست..
این چند نکته زیر رو هم واسه ثبت در تاریخچه وبلاگم مینویسم.. همین
- ادمهای "کم ظرفیت" اساسا" یه مشخصه خاص دارند و اون هم اینکه تا کم بیارند از دیگران _ حتی دوستان نزدیکشان_ خرج میکنند.. غافل از اینکه شاید یه روزی باز هم درب بر روی همان پاشنه قبلی بچرخه و گذر پوست بیافتد به همان دباغ خونه قدیمی...
- شنیده بودم که علمای بالا منبری میگفتنند " .. هاتفی از غیب ندا در داد که..." اما نمیدونستم این هاتف ، همان "تلفن" خودمونه که هر روز به ما ندا سر میده..
-یه روز همه ی لباس قشنگ /قشنگهام رو، پوشیدم و رفتم سر ضبط ، بعد صحبت سر قیمت مارک و لباس میشه.. همکارا دست میذارن روی ما و اصرار که حساب/کتاب کنند و ببینند قیمت همه لباسهای ما چند میشه..! و من که تا اون لحظه نمیدونستم چه قیمتی دارم...!! :-)
-با دوستم و اون یکی دوستم و دوست/دوستم رفتیم بیرون... بعد از 2-3 ساعت که داریم برمیگردیم ، دوستم زنگ زده که ای بابا این بنده خدا که ما رو تحویل نمیگیره..!؟؟ میگم: اخه آدم حسابی نشستی مثل برج زهر مار و چیزی نمیگی، بعد توقع داری حلوا /حلوات کنند...
-میگن "شاه بخشیده، شاه غلام نمی بخشه..!" نمیتونیم روزه بگیریم خودش هم گفته اکشال نداره.. اما همکارا همچین نیگات میکنند که انگار و انگار مال باباشون رو خوردی...!
-.......
-......
همین مقدار کافیه..
( از همه دوستانی که در این مدت نبودن ، ما رو مورد لطف قرار دادن و احوالپرس ما بودن.. متشکرم.)
.
کم مینویسم.. آره.. اما اینروزها بیشتر میخونم.
پس هستم.
_ کسی میتونه بگه : کی قالب ما رو عوض کرده!!؟؟
برنامه روتین _ هر شب_ داشتن، این حسن رو داره که تو مجبوری واسه همه مناسبتها بخونی و بدونی و برنامه رو تنظیم کنی.. و اینطور میشه که من حالا در تمام مناسبتهای خرداد ماه دارم تافل میگیرم..
.
فقط یادمون دادن که شدت پرداختن به مناسبتها رو با "بچه های بالا" هماهنگ کنیم.. نکنه خدای نکرده یه وقت بی هوا فتیله یه موضوعی رو کم بالا کشیده باشیم و یا یه موضوعی رو که قراره فتیله اش خاموش بمونه ، روشن کرده باشیم..
همین.. بای.